پست140

:: پست140
چشمامو بستم


نشستم تو پذیرایی پیش بقیه
تکیه دادم به پشتی و پاهامو بغل کردم  . .. 
شبه . .. 
بابام پیشمه بجای تلویزیون دیدن اهنگ گذاشتم
غرق اهنگم  . . . . 
تو عالم خودم با اهنگ زمزه میکنم

"پا به سرم نه
جان به تنم ده
چونکه به سر امد
 عمر بی ثمرم  .. .
نشسته برد ل غبار غم
زان که من در دیار غم
گشته ام غم گسار غم "

جاهایی که نمیفهمم چی میخونه رو سکوت میکنم که شاید برای بار هزارم بفهمم
اما بازم با بقیه اهنگ میخونم

"بردی از یادم
دادی بر بادم
با یادت شادم
دل به تو دادم
در دام افتادم
از غم ازادم
دل به دادم
فتادم به بند
ای گل بر اشک خونینم مخند
سوزم از سوز نگاهت هنوز
چشم من باشد به راهت هنوز 
.
.
.
.
 "

اهنگ 15 دقیقه اییه امشب شب مهتابه است . . . 
بعد مسافرت تابستونمون از مهدی خواستم برام سی دیش رو رایت کنه
این اهنگ رو نشنیده بودم انقدر طولانی بود کسی حوصلش نمیرسید گوش بده
خودم بین اهنگاش یافتمش . . . خودشم نمیدونست اینو داره . . . 
چه تابستون خوبی بود  . . . .
انقدر گوش دادم اهنگ رو تا سی دی خراب شد . ..


کل 15 دقیقه چشمامو بسته بود و نرگس سال 88 جلو چشمام  . . 

نرگس 16 ساله چقدر خاطرات داره با این اهنگ خدا میدونه
که یهویی پلی شدنش بین اهنگا اینجوری میرتش به 6 سال پیش . . .
هی . . .. .
عکسای اون تابستون تو فلشم گم شدن
چقدر دلم میخواست الان میبودن و میدیدمشون
اون عکسا کامل پیرشدنا 
بزرگ شدنا 
پخته شدنا 
غمگین شدنا رو نشون میده

چقدر همه اون سالا خوش بودن
اون موقع همه دلاشون زنده بود . . . 

چقدر یاداوریش لذت بخش و تخله . . . . هی . . ..


:(

منبع : دختره خل و چلپست140
برچسب ها : اهنگ ,چقدر ,دادم

پست 148

:: پست 148

سلام 

خوبین؟ 

بعد مدتها اومدم بنویسم فکر کنم طولانی هم بشه 

و البته غمدار... 

میگم غمدار چون حال خودم اینه 

با اینکه این هفته همش به مهمونی و دور همی گذشت و دیروز از صبح پیش حسنا جونم بودم و کلی عشق کردم از بودن بچه ها اما حالم گرفته است

دیروز میگفتم میخندیدم با بچه ها بازی میکردم فقط بخاطر اینکه فکر نکنم و نزنم زیر گریه... 

اما امروز از صبح چشمام پره

وقت اذونی نتونستم دیگه اشکامو کنترل کنم پناه بردم به دستشویی و گریه کردم ولی الانم باز چشمام پره... 

منهای دردای روحیم از صبح از شدت پا درد نمیتونم راه برم 

انگار استخوانای کف پام خرد شده باشه پامو میذارم تیر میکشه پام... 

دلم نمیخواد اصلا از تختم بیام بیرون و کاری انجام بدم 

دلم می خواد فقط ناله کنم.... 

دلم میخواست هیچ کس خونه نبود تا راحت گریه می کردم 

از بس این چند وقت همه چی رو ریختم تو خودم و گریه نکردم قلبم درد گرفته... 

این دو سه روزه هم که اعتکاف شروع شده غصه هام بیشتر شده... وقتی فکر میکنم که خدا نخواست بندگیش رو بکنم و لایق عبادت کردنش نیستم دلم میگیره 

وقتی دیروز مروارید بهم پیام داد که یکی رو تو مسجد دیدم کپی تو فکر کردم تویی رفتم سمتش دلم میخواست گریه کنم..... 

درسته که حال جسمم خوب نیست اما روحم خوب باشه خب جسمم هم خوب میشه.... میخواستم برم اعتکاف که حالم خوب بشه.... اما نشد.... 


بیست و نهم فروردین توتقویم گوشیم از همون بیست و نهم تا آخر اردیبهشت اتفاقای پارسالم رو نوشتم روز به روز پارسالم رو نوشتم.... وقتی یکم اردیبهشت امسال یعنی همین دو روز پیش مامان برای شام لازانیا درست کرد گفتم پارسالم یکم اردیبهشت لازانیا داشتیم که من ناهار بردم... 

دوم اردیبهش. تو پارک قیطریه لازانیا خوردیم.... 

من این روزا برای نرگس پارسال گریه میکنم برای مردنش گریه می کنم... 

مرگ واقعیش تو این هفته است... فکر کنم دوشنبه...یا سه شنبه... 

قراره همه چی رو تموم کنم و دیگه این نرگس برنگرده خونه.... 

.

.

.

یه سال جنگیدم... 

یک سال همه چی رو تحمل کردم 

یک سال خودمو گول زدم و تو خواب و خیال زندگی کردم 

یک سال اکثر شبا با گریه خوابیدم 

یک سال امیدوار زندگی کردم 

اما دیگه خسته شدم... 

دیگه زنده زندگی کردن بسه... 

یادتونه یه زمانی نوشتم حالم مثه یه آدم مرگ مغزی شده است که با دستگاه زنده است؟ 

حالا میخوام همه دستگاه ها رو قطع کنم که با خیال راحت بمیره... دیگه زنده موندن بسه... 

الانم دارم عزا داری همینو میکنم... 

.

.

.

فیلم شهرزاد انگار آینده زندگی منه... 

با این تفاوت که من مثه شهرزاد قوی نیستم... 




حرفام تموم نشده اما نمیتونم بنویسم دیگه.... 

شاید بعدا نوشتم.... 

منبع : دختره خل و چلپست 148
برچسب ها : زندگی ,نوشتم ,کردم  ,لازانیا ,زنده ,اردیبهشت ,دیگه زنده ,زندگی کردم 

پست141

:: پست141

سلام

خوبین؟

من نمیدونم خوبم یا نه

قابلیت اینو دارم که بگم خوبم اما همین الان بزنم زیر گریه

یعنی دقیقا نمیدونم چمه 

شهادت بودن فردا

اخر سال بودن

روضه رفتن دیروز

نوحه گذاشتن امیر

اهنگ غمگین گذاشتن خودم

دلتنگی برای اقاجونم

بی حال و بی جون بودنم وقتی کلی کار داریم

چیزایی که ته دلمه و کلی خودمو کنترل میکنم که به زبون نیارمشون

سعی کردنم برای صبور بودن

و . . . . .

همه دست به هم دادن که من بگم دقیقا نمیدونم تو چه حالیم


دیروز از صبح رفتیم خونه مامان بزرگم که عصر روضه داره

یعنی روضه مال پسرعموم بود که تو خونه مامان بزرگم انداخته بود

کسایی که اومدن روضه بخونن آشنا بودن

بقول مامانم فقط مرده هامونو اوردن جلوچشممون که اشکمون در بیاد


بجای روضه خوندن برای حضرت زهرا روضه نبودن پدر مادر خوندن

منو امیرم که بی جنبه . .. وقتی گفت خیلیا امسال دیگه نمیتونن بگن 

" اقاجون عیدت مبارک" زدیم زیر گریه

انگار دوساله دیگه عید ذوق و شوق نداره

تا دوسال پیش معلوم بود روز اول و دوم کجاییم

اما از پارسال انگار هیچ جایی نداریم برای رفتن

امسالم که عموم برداشته سالن گرفته

 ددی میگه همین میشه عید دیدنی  و دیگه خاله بازی نداریم

هی از این خونه به اون خونه یه عده ادم تکراری رو ببینیم

بیشتر از دو هفته است همه اهل خونه داریم با ددی چونه میزنیم که

خاله بازی نیست و خوش میگذره و قشنگه

اما کو کسی که بگه حق دارید . ..    :(


پست قبلیم که از خاطرات سال 88 نوشتم خب؟

بعدش مامی صدام کرد کارم داشت گفت چته پکری

گفتم دلم گرفته یاد اولین سال کلاردشت افتادم . . .

همین دوتا جمله باعث شد سریع چشمام پر بشن و ساکت بشم

الان به ریحان پیام دادم که عکسای اون سال رو برام بفرسته

چقدر اون روزا خوب بود  . ..  .


الانم باز چشمام پره . . . 


امروز عضو کانال چیستا یثربی شدم که داستاناش رو بخونم

یعنی یه قسمت یه داستان سه قسمتی که

 تو یه کانال دیگه فرستاده بودن باعث شد عضو بشم

داستان "شوالیه" . . . .

داستان دختری که عاشق پیشخدمت کافی شاپ میشه

و پسره هم عاشق اون میشه ...عاشق دختر درس خون

 هپلی که هیچ اشتراکی با دخترای امروزی نداره

و بخاطر دختره میره کل دانشکده دختره رو میگرده تا پیداش کنه . .. .

داستانش قشنگ بود

اما نمیدونم چرا همه داستانا تو اوجشون تموم میشن

هیچ کدوم نمیگن اخرش چی میشه چی شد

این دوتا دوست شدن تموم شد . . . خب بعدش چی؟

چرا هیچ کدوم داستانا تا اخر عاشقی رو نمیگن ؟؟؟؟؟؟    :(

......................................

تو یکی از پستاش یه تیکه از داساتن پستچیش رو نوشته بود

بازم نتونستم وقت خوندنش اشکامو کنترل کنم . . .. 


خیلی سست عنصرم نه؟

برعکس محی

همه به من میگن بی اعصابم و جدیم و احساسات ندارم و انعطاف پذیر نیستم 

بقول خودش صخره جلبک زده ام

اما تو خیلی از موراد میبینیم محی محکم تر و سختتر از منه

من خیلی راحتتر از اون گریه میکنم . . . .


امروز مامی با دستگاه فشار اومد بیدارم کرد

باید به این دلایل قاطی بودن حالم و پر بودن چشمام مامانمم اضافه کنم

از صبح تا حالا دوبار فشارش رو گرفته 

دیروزم رفته بود ازمایش چکاپ داده بود 

میگه سر گیجه دارم مال فشاره یه دقیقه بعد میگه نکنه چربیم بالاست

یه دقیقه دیگه میگه دکتره گفت شاید مال انزیم های کبدیته

یه دقیقه دیگه میگه مال مریضیمه

اووووووووووووووووووف ....


حس میکنم ظرفیتم تکمیل شده که هم خوب باشم هم غصه نخورم

هم حواسم به همه چی باشه هم جای بقیه رو پر کنم وعصای دست باشم

هم با نبودن ادما کنار بیام و مزاحم نشم هم به دوستام برسم هم . .. .


ظرفیت نرگس شاد بودن در این لحظه تموم شده . . . .  :(

الانکه اینجا دارم مینویسم میتونم بگم که دارم رسما گریه میکنم و دلم گرفته

اما اگه مامی صدام بزنه و برم پیششون باید نرگسِ مشنگ بره بگه بعله ؟

بعد چجوری اونوقت ؟؟؟؟


دلم میخواست انقدر بزرگ شده باشم که این سختی ها رو تحمل کنم

و بگم چیزی نیست میگذره و در برابر خیلی های دیگه اینا اصن سختی نیست 

و ناشکری نکن و  . . .

به نظرم هر کسی هر چقدرم که قوی باشه 

باز تو خلوت خودش کم اوردنش رو نشون میده

اینو حس میکنه که دیگه تنهایی نمیتونه نمیکشه 

کاش کسی بود که همراهیش میکرد . . .

اما وقتی کسی نیست باز خودت میمونی  و خودت

خودت باید خودت رو بغل کنی  دلداری بدی

ببریش ددر و گردش براش هدیه بخری نازش رو بکشی قربون صدقه اش بری

تا اروم بشه دوباره قوی بشه . . . .  دوباره ظرفیتش خالی بشه

هی . . .. 


بعضی وقتا ادم دلش یه شارژر میخواد :)


ولی میدونی بدتر از همه چیه؟

اینه که تجویز های زورکی که میدونی بجای خوب کردن حالت 

بدتر بهمت میریزه رو تحمل کنی .....

:((


هی . . . 



صدام میزنن . . .

فعلا . . .




:(


منبع : دختره خل و چلپست141
برچسب ها : روضه ,میگه ,خونه ,نمیدونم ,خیلی ,میشه ,دقیقه دیگه ,دیگه میگه ,گریه میکنم ,مامی صدام ,خونه بزرگم

پست 145

:: پست 145

پست 144 نوشته شد اما پیش نویس ماند.... 

فکر نمیکنم عیدتون به مزخرفی عید من در حال طی شدن باشه 

که از روز اول یا دعوا داشتیم یا بحث داشتیم یا با کنایه حرف زدیم یا همدیگه رو رنجوندیم و از هم دلخوریم 

5 نفری کامل همه با هم درگیریم... 


خدا بخیر کنه روزای باقی مونده رو....



نشد یه بار برای مامان چیزی تعریف کنم و بعدا پشیمون نشم... 

فرقی نداره چی باشه چون هیچی رو نمیشه پنهان کرد ازش 

اگه خودم نگم از یه جایی میفهمه بلاخره 

ولی از یه حرف و تعریف معمولی گرفته تاااااااااااااا مسایل مهم همیشه بعدش پشیمون شدم که کاش نمیگفتم.... 


الان از یه بد خوابیدن ها و زیاد خوابیدن من رسیدیم به قهر...

:(


شما در چه حالین؟ 

منبع : دختره خل و چلپست 145
برچسب ها :

پست 146

:: پست 146

سلام

خوبین؟

من نچ

یجورایی مثه ادمای سرماخورده میمونم

گلو درد و سر دردو ضعف و خراب شدن واشر بینی رو دارم

روحمم غمگینه :(


چند بار اومدم بنویسم اینجا اما نشدتا الانکه بجای نوشتن جزوه اومدم مینویسم

انگار این چند وقت ننوشتن کم حرفم کرده اینجا

حرف دارم برای زدن اما نمیدونم چجوری باید شروعشو کنم بنویسم

انقدر دیشب قبل خواب گریه کردم که هنوز چشمام پف داره و میسوزه

دقت کردید بعضی وقتا گریه ها درد دارن؟

نمیدونم تجربه کردید اینو یا نه اما من برای چندمین بار دیشب تجربش کردم

بعضی وقتا گریه ها انگار میسوزونتت قلبت رو  جمع میکنه و درد میگیره 

بعضی وقتا گریه ها بجای اروم کردن اتیشت میزنن . . . 

مخصوصا وقتی برسی به سالگرد 

وقتی دوباره میرسی به روزایی که یه بار تجربشون کردی

کلی خاطره داری ازشون

وقتی یادت میاد پارسال تو ماه رجب چجوری با خدا حرف میزدی

چیا میخواستی وقتی یادت میاد 29 فرودین چه خبر بود

2 اردیبهشت چه خبر بود

نهم کجا بودی تو چه حالی بودی . . .

وقتی لحظه به لحظه حال پارسالت رو یادت میاد اما هیچی مثه پارسالت نیست

انگار خاطره ها یکی یه تیغ میگیرن دستشون و هر کدوم یه خط میکشن رو دلت


اگه این روزای سالگرد برای فوت عزیزی باشه همه درکت میکنن

میفهمن چرا بهم ریختی چرا حال و حست عوض شده

بد اخلاق شدی بهانه گیر شدی نازک نارنجی شدی

اما تو یه موقعیتی مثه من هیچکسی بهت حق نمیده که داغون باشی . . .

شبات با گریه صبح بشه و روزات با بیحالی و کسلی طی . . .

هیچ کس بهت حق نمیده که برای حقیقت هایی که مثه زهر تلخن بهم بریزی . . .


دیدید بعضی وقتا وقتی ناراحتید با یه خبر امیدوار کننده هم گریه میکنید؟

اعتقادم به استخاره بیشتر از فال هست 

اما الان اتفاقی تو اینستا فال حافظ بهمنی ها رو دیدم برای امروز

تو تعبیرش اینو نوشته بود :

منتظر کسی هستید که حاضرید به خاطر ان همه چیزتان را فدا کنید ولی فکر میکنید او حتی گوشه چشمی هم به شما نمی اندازد بدانید مورد امتحان الهی قرار گرفته اید تا خون دل نخورید و زجر نکشید رسیدن به مژده وصل برایتان خوشایند نخواهد بود . بدانید که دل دردمندتان با این مژده التیام پیدا میکند و چشمتان به قدوم یار روشن میشود .

تا حالا فال به این دقیقی نداشتم . . . . 

در اینکه همه چیز به اختیار خداست و هرچی که اون بخواد اتفاق می افته شکی ندارم

حتی قبول داشتن این امیدوارمم میکنه که هیچ کار خدا بی حکمت نیست

اما صبر ایوب میخواد . .  .


تو این امتحان الهی به شدت دلم یه سبک شدن میخواد

بقول قدیمی های دلم میخواد برم یه جا استخون سبک کنم

این چند روزه دارم حرف اعتکاف میزنم 

الانی هم مامانم داشت با خالش حرف میزد گفت بهتون خبر میدم

قرار بود با مروارید برم مسجد محلمون

اما خانوم همسایه که الان اومده بود عید دیدنی میگفت با دوست نمیتونی بری اعتکاف

ددی میگفت اگه میخوایی بری برم مسجد خاله مامانت 

دلم میخواد برم سه روز به هیچی فکر نکنم 

نه خانواده نه دوست نه اشنا 

ولی بیحال شدنام نمیذاره مامان اینا اجازه بدن برم

الانی خانوم همسایه کلی با مامان چونه زد که بذاره برم

اما باید صبر کنم تا شب که پدر جان بیاد


شب جمعه این هفته عروسی دعوتیم

شب جمعه لیله الرغائبه

دلم میخواد بمونم خونه اما عروسی رو هم باید بریم . . .     :(

سالن عروسی نزدیک دانشگاه خودمه

اگه عروسی نبود و مهمونی بود صبح میرفتم دانشگاه خودم پیش بچه ها و شب میرفتم مهمونی


دلم میخواد تو این روزا دوباره برم دانشگاه خودم

پیش دوستام باشم

برم کتاب فروشی کتاب و البوم اهنگ و کادو بخرم 

دلم میخواد برم دوباره پارک قیطریه ....

دلم خیلی چیزا میخواد . . ..    :(


برم یکم چونه بزنم مامان رو راضی کنم برای اعتکاف

اگه الان بگم که ضعف دارم عمرا نمیذاره برم :(


فعلا :(



منبع : دختره خل و چلپست 146
برچسب ها : میخواد ,عروسی ,وقتا ,بعضی ,اعتکاف ,دانشگاه ,بعضی وقتا ,یادت میاد ,وقتا گریه ,دانشگاه خودم ,خانوم همسایه

پست 142

:: پست 142

چقدر بده عصبانی باشی در حد انفجار 

ولی نذارن جواب بدی 



جواب آدم احمق رو نباید داد اینو میدونم 

ولی جواب آدم پر مدعا رو هم نباید داد آیا؟  آدم غافل چی؟ 

جواب آدم بیشعور هم نباید داد؟



اگه شخص " پسر خواهر عزیز کرده و همبازی دوران بچگی مامانتون "باشه جواب نباید بدید :| 

از این بیشتر از همه عصبانی ام :| 

منبع : دختره خل و چلپست 142
برچسب ها : جواب ,نباید

پست 143

:: پست 143
سلام 
این پستمو دارم زیر بارون مینویسم 
و حال روحیم خوبه خوبه :-) 
برای خوب شدن حال جسمیم اومدم تو حیاط 
شر شر هم داره بارون میاد 

چشمامو بسته بودم به صدای بارون گوش میدادم 
یادم افتاد گوشی تو جیبمه گفتم از فرصت استفاده کنم بنویسم 
الان برای من خیلی لذت بخشه این هوا و بودنم تو حیاط 
اما وقتی فکر کشاورزا رو میکنم دلم میگیره 
باید بیایید باغ های میوه رو ببینید چه قشنگ شدن 
اونوقت این سرما و بارون براشون بده :-( 

اهل خونه دارن آشپز خونه میتکونن 
بوی شوینده ها حالمو بد کرد 
علی رغم اینکه مامی کمرش گرفته و کمک میخواد واقعا نمیتونم برم کمکش :-( 


کاش یه پتو میداشتم همینجا میخوابیدم 
شانس آوردم مامان سرش گرم کاره وگرنه جوش می آورد میدید با تیشرت اومدم تو حیاط :-D 

از من به شما نصیحت 
مایع چند منظوره رافونه نخرید بوی ماهی مرده میده به روزگار من مبتلا میشید :-( 


آخرین پنجشنبه سال 94 تون بخیر... 

چه اتفاقایی امسال افتاد که یه درصدم احتمال نمیدادم رخ بدن.... 

خدا رو شکر :-) 
منبع : دختره خل و چلپست 143
برچسب ها : بارون

پست 138

:: پست 138

سلام

خوبین؟

من فول انرژی :)

دیروزم عالی بود :)

با اینکه اخرای دیروز باز جسمم قاطی کرد 

اما روحم خوب خوب بود :)


دوشنبه ها انگار نیروی گرانش زیادی بهم اثر میکنه

12 ساعت سرپا بودم 

وقتی اومدم خونه یه راست رفتم تو تختم ولو شدم که خون به مغزم برسه

بعد شامم نماز خوندم ساعت 10 خاموش شدم دیگه


بعضی وقتا تنها بودن بهترین اتفاقه

بعد بعضی روزا بعضی اتفاقا باید تنها باشی

تنها باشی تا راحت بتونی روزت رو دوره کنی

قدم به قدم و لحظه به لحظه رو مرور کنی و دوباره غرق ارامش بشی

اصن باید تنها باشی که وقتی یاداوری باعث میشه بخندی

وقتی چشماتو بستی و لبخند میزنی کسی نباشه که مزاحمت بشه

بعضی وقتا باید تنها باشی که وقتی با اهنگ غمگین هم میخندی بهت نگن خل شدی؟؟؟؟


دلم میخواد دیروزمو ثبت کنم  . . . .


دیروز در کنار همه حال خوبم گریه هم داشتم

اما گریه هامم شیرین بودن . . . 


میگم الان فهمیدید دیروز به من خیلی خوش گذشته یا بازم بنویسم ؟؟؟   :))


این هفته هفته اخر یونیه

فردا هم برم دیگه تمومه

امروز قراره بریم خونه مامان بزرگم

هم بریم دیدنش هم بریم خرید 

دو روز پیش از خونه عموم فرار کرده اومده خونه خودش

زنگ زد اینجا من گوشی رو برداشتم

انقدر صداش شاد بود انقدر انرژی داشت 

کلی قربون صدقم رفت و کلی حرف زدیم باهم بعد گفت مامانت کو


وای اقا من میخوام از دیروزم نگم نمیشه

نمیتونم حال خوبمو پنهون کنم اهنگ شاد گذاشتم که مثه همیشه بگم زده به سرم

اما اهنگه که اومده اینه " تا میایی تموم میشه هرچی غمه/روز دیدار تو روز عشقمه

زندگی عشق همین دقایقه / زنده باد هرکی هنوز یه عاشقه "

یه دفعه اهنگا باب حال من دارن پخش میشن

اخه دقت کردید وقتی حالتون خوبه همه اهنگای غمگین پلی میشن

 وقتی ناراحتی همه اهنگای شاد

الان استثنا همه اهنگای شاد به در بخور دارن پلی میشن :)



اقااااااااااااااا

یادتونه نوشتم شرط کردم هر روزی که دانشگام برم گزار شهدا خب؟

دیروزی هم رفتم بعد دوتا دختره وایساده بودن باهم حرف میزدن 

میگفتن دوتا دوستاشون حاجت گرفتن ازشون

خیلی هم عالی :))

ولی یه چیزی

من براشون اسم گذاشتم

اشکال نداره ؟

به ترتیب سنشون این اسما رو گذاشتم " محمد امین . محمد طاها . صدرا . مجتبی . علی "

 علی از همه کوچیک تره سال 67 که شهید شده 19 سالش بوده

اون روزی به مامان میگفتم براشون اسم گذاشتم گفت از تو بعید نیست اینکارا :)

احساس میکنم 5 تا برادر پیدا کردم اونجا :)

خیلی حس خوبی داره حرف زدن باهاشون

اما نمیتونم وقتی باهاشون حرف میزنم گریه نکنم

یه حس غربتی دارن

اما کاش حاجت منم بدن :))

همیشه دوشنبه ها بعد کلاسم که باید تو دانشگاه نمازبخونم

اول میرم پیش این داداشام بعد میرم مسجد که یکمم مسجد خلوت بشه

دیروز تقریبا 20 دقیقه وایساده بودم باهاشون حرف میزدم


ترم بعد که برگردم دانشگاه خودم حتما مامان اینا رو راضی میکنم که یه روز برم کهف الشهدا :)



راستی خانومای محترم خواننده پست بنده

روزتون مبارک :)

منم دیروز کادو گرفتم :)

کادو توجه و مهر . . . 

هی . . . .  :)


دلم میخواست بیام بنویسم

که کلی حرف بزنم

اما الان احساس میکنم بیشتر از حرف زدن دلم میخواست بیام حال خوبم رو بگم و بنویسم

 بگم دیروز بهترین روز پایانی سالم بهترین تو ترافیک موندن بهترین و خوشمزه ترین چایی رو خوردن بود

بگم دیروزم دقیقا مثه فیلما بود . . . . به همون قشنگی و رویایی بودن . . . .


خدا رو صد هزار مرتبه شکر :))

هی . . . 

:)

الان تا یه هفته نرگس مشنگ میشود :))

خدا به دادتون برسه  :)



اصن نمیدونم پستم با سر و ته داره تموم میشه

یا بی سر و ته 

ولی خب باید برم دیگه

مامی باز طافتش از وب نویسی من طاق شده :))

5 ساله مینویسم اما عادت نکرده هنوز :)

برم تا حال خوبم نپریده :))



روزتون به خوبی و شادی روز من باشه ایشالا :))

منبع : دختره خل و چلپست 138
برچسب ها : دیروز ,گذاشتم ,الان ,باشی ,بعضی ,خونه ,تنها باشی ,باید تنها ,میخواست بیام ,احساس میکنم ,تموم میشه